تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker روبین

روبین

سلام و باز هم ممنون از مهربونى ها تون.

هفته ۲۸ به زودى شروع ميشه و من كلى سنگين شدم و  متعاقب بالا رفتن وزنم كمر دردم هم شروع شده .

خودم فكر ميكنم كه اين دفعه روزها رو راحت تر ميگذرونم.البته خيلى زود خسته ميشم و خيلى نگرانِ رو بينم هستم چون بعضی روزها واقعا انرژى ندارم و نميتونم خيلى مهربون باشم و متاسفانه عكس العمل هايى نشون ميدم كه اصلا ازش راضى نيستم.

ولى بايد روى خودم كار كنم .

سيامك هفته ديگه ۲ هفته ميره ايران. البته اون هم به اصرارِ من. حسابى خسته از كار و درسِ و واقعا نياز به استراحت داره.

البته قرار بود كه مامانى مهربون اين هفته اينجا باشن كه فعلا كمى درگيرِ كارهاى ايران شدن و كمى سفر شون عقب افتاده ولى اميدِ بزرگ دارم كه بيان.

هفته پيش يك مسافرت كوتاه به Kristiansand يكى از شهرهاى جنوبى نروژ داشتم كه براى رو بين خيلى خوب بود.

باغ  وحش و دنياى kapitan zabeltan كه اينجا كلى بچه ها عاشقشن.

اين هم kapitan zabeltane ما.

http://i31.tinypic.com/mug8d1.jpg
پسر گل ما كمى لج باز شده كه خودم ميدونم  علتش فقط كم حوصلگى منه . خيلى دوست دارم كه بعد از ظهر ها يا روزهاى تعطيل جاهايى بريم كه هر آخرِ هفته قبل از شروع كمر دردم ميرفتيم ولى اصلا نميتونم مثل سابق پا به پاش راه برم و اون هم اينقدر ملاحظه راه رفتن لاك پشتى من رو ميكنه كه حوصله اش سر ميره و اونجاست كه بهانه گيرى هاش شروع ميشه. سيامك هم كه اكثرِ آخرِ هفته ها رو كار ميكنه و پسر كم كلى حوصله اش سر ميره. به خصوص آخرِ هفته ها .

وسط هفته مهدِ كودك حسابى راضيش ميكنه به خصوص ۲ تا دوستِ خوب داره كه يكى از مشگلات آخر هفته ما اينه كه دلتنگ اونها هم ميشه.

 ۲ تا عکس ديگه از روبين

http://i28.tinypic.com/hwfpj8.jpg

http://i27.tinypic.com/wu4i7m.jpg


از ماهه ديگه كلاس شنا و ويلن رو شروع ميكنه و خيلى خوش حالم كه تونست جا بگيره به خصوص كلاس ويلن.

از نخود چى هم براتون بگم كه امروز وقت سونوگرافی داشتم و اين گل پسر شماره ۲ رو امروز دوباره ديدم .  خدا رو شكر فعلا همه چيز خوب پيش ميره. حركت هاش خيلى بيشتر شده ولى پسر خوبيه شب ها با من ميخوابه و صبح ها هم ديگه نياز به ساعته زنگ در ندارم

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط maman   | 

سلام دوستانِ مهربون. ممنون از تبريكاتِ همگى تون و مرسى كه اينقدر خوبيد.
من بلاخره تقريبا از درسها راحت شدم و اين هفته هفته آخريه كه تا قبل از اومدن نخود چى كتاب ها رو به دوش ميكشم.
وقتى فكرش رو ميكنم مى بينم كه توى اين ۱ سال اخير خيلى براى رو بين وقت نگذاشتم. واقعا راحت نيست كه آدم هم درس بخونه و هم بتونه وظيفه مامان بودنش رو كامل انجام بده.
ولى مطمئنم كه رو بين يك مادر فعال و در اجتماع رو به مادرى كه توى خونه باشه ترجيح ميده. مگه نه؟؟
رو بين گل  زندگيه ما اين روزها حسابى مشغولِ موجودات  فضايى شده و خيلى براش مهمِ كه همه وسائل و لباسهاش  cool باشه.  صبح ها كه از درِ خونه مى خواهيم بريم بيرون حتما ازم سوال ميكنه كه همه چيزش cool هست يا نه.

گُلم كلى هم به مامان ندا كمك ميكنه و خيلى اصرار داره كه اصلا كمك از كسى نگيره. من و پاپا سيامك هم تا اونجايى كه بتونيم اين اجازه رو بهش ميديم.
هر وقت كه با هم بيرون ميريم حتما بايد براى همه مون گل بچينه. وقتى ميگم همه مون يعنى من ، پاپا و نخود چى. وقت گفتن سلام ، خداحافظى و شب به خير حتما بايد نخود چى رو بوس كنه از روى شكم مامان . و صد البته وقتى كه عصبانى ميشه اولين كسى رو كه ديگه نمى خواد باهاش حرف بزنه و اسباب بازى براش بخره نخود چيه.
نخود چى ما هم خوبه و الان توى هفته ۲۵ هستم. خدا رو شكر همه چيز فعلا داره خوب پيش ميره و لطفا دعا كنيد كه  سالم و به موقع به دنيا بياد.
هنوز ۱۳ هفته ديگه مونده و ما هم حسابى بى طاقت ديدن نخود چى.
لطفا برامون دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1387ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط maman   | 

عكسهاى جشن تولد رو بين رو ميگذرم براى شما مهربون  و ممنونم از لطف همتون.
هنوز ۵ روز ديگه مونده به روز تولد .
سر فرصت مناسب ميام و مى نويسم از گُلم مفصل.

May 9, 2008
May 9, 2008
May 9, 2008
May 9, 2008
May 9, 2008
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط maman   | 

سلام به شما مهربان ها .
ممنون براى اينكه هستيد.
پسر گل من هم خوبه خدا و فعلا حسابى مشغولِ برنامه ريزى جشن روز تولد شه.
امسال دوست داره فقط دوستاى مهد رو دعوت كنه. خودش تصميم گرفته كه فقط ۵ تا از  دوستاش باشن. كيكش مى خواد حتما   شكلاتى  باشه و غذا هم فعلا نميدونه چى مى خواهد. خودش نميدونه كه پيتزا مى خواد يا همبِرگر. به زودى قراره يكيش رو انتخاب كنه. اميدوارم كه بهشون خوش بگذراه.
من و نخود چى تو دلى هم خوبيم و خدا رو شكر مشگل حل شد. يواش يواش داريم رو بين رو براى اومدن برادرِ كوچولوش آماده ميكنيم و خدا رو شكر فعلا پسر خوب و مهربان مون كلى اظهار علاقه ميكن

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط maman   | 

ما برگشتيم.
امروز يك هفته است كه برگشتيم خونه.روبين هم خدا رو شكر خوبه و به معناى واقعى تبديل شده به يك پسر  پر توقع ولى مثل هميشه دوست داشتنى.
هميشه يك ماهى بعد از برگشتن از ايران بايد به ساعتهای كلاس تعليم و تربيت اضافه بشه .
اين چند روز مشغولِ  فنقل تو دلى بوديم. از وقتى كه از ايران برگشتيم كاملا حالم خوب بود ولى متاسفانه ۴ روز پيش مجبور شديم خيلى سرى خودمون رو به بيمارستان برسونيم .
اتصالِ جفت به ديوارۀ رحم كمى جدا شده بود و ايجاد خونريزى كرده بود.
اين چند روزه استراحت مطلق هستم و اميدوارم كه همه چيز خوب پيش بره . لطفا دعا كنيد كه همه چيز خوب پيش بره.

 

Mar 15, 2008

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط maman   | 

سلام به همه شما مهربان ها.
ما داريم ميريم ايران.
حال چندان خوبى ندارم( تهوع و احساس خستگى) و به همين خاطر تصميم گرفتيم كه از تعطيلات عيدِ پاك استفاده كنيم و بريم ايران.
البته پاپا سيامك مهربان مون مجبوره كه بمونه .
در اولين فرصت ميام و دوباره مى نويسم از گُلم.
لطفا دعا كنيد كه زودتر خوب بشم. اين نخود چى تو دلى داره يك كوچولو اذيت ميكنه.
ما رو فراموش نكنيد لطفا.

Jan 21, 2008

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1386ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط maman   | 

سلام به دوستانِ مهربان مون.
مثل هميشه براى همراهى تون با ما ممنونم.
گل قشنگ زندگيه ما هم خوبه و شديدا مشغول زورآزمائی  . 
مچ انداختن شده بازىِ مورد علاقه اش و زمانِ بازی با آدمکهای كوچولوى  اسباب بازیش فقط و فقط صحبت  اينه كه من از همه  قوي ترم مثل پاپا.
الگوى گلمون در حال حاضر فقط پاپا سيامك. 
لجبازيهاش خيلى كمتر شده و من فكر ميكنه با صبر بيشتر مطمئن اين دوران هم ميگذره.
چند وقت پيش جشن تولد دعوت بوديم و بعد از اينكه کادوهارو باز كردن  روبين رفت سراغِ يكى از کادوها و  تقسيمشون كرد بين ۲ تا از بزرگترها و خودش هم شروع كرد به نواختن  و اين هم عكسِ اولين تريوی پسرمون.
untitled

خبر جديد براتون دارم.
ما تا مهر ماهه سال آينده يك گل ديگه به گلهامون اضافه ميشه. يك خواهر يا يك برادر براى روبين گُلم.
 
 
+ نوشته شده در  سوم اسفند 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط maman   | 

سلام سلام به همه دوستانِ خوبمون. ميدونم كه جديدا خيلى دير به دير مى نويسم ولى فقط بايد بگم كه من بدو  و وقت خالى بدو.
اين هم چند تا عكس از روبين     و دختر خوشگل وبلاگستان ويانا

Jan 26, 2008

Jan 26, 2008

Jan 21, 2008

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط maman   | 

 

Dec 21, 2007


سلام به عزيز ترين ها .سال نوىِ ميلادى رو به همه تون تبريك ميگم و  آرزوی بهترين ها رو براى همتون دارم.
باز براى مهربونيتون و لطفى كه به روبين ما دارين ممنونم. دوستون داريم خيلى زياد.
امسال هم مثل هر سال کريسمس حال و هواى خودش رو داره. 
امسال شام کريسمس  رو به همراه خاله های خوب  گُلم هستيم. 
روبين  گُلم سرما خورده و به قول خودش خيلى مريضه.
تابش رو با دارو  کنترل ميكنيم و خدا رو شكر ميل به غذا رو همچنان داره و اين  علامت خوبيه.
Dec 21, 2007
Dec 21, 2007
پسركم هر روز داره بزرگ و بزرگتر ميشه .مثل احساس غروری كه در وجود ما نسبت بهش هست. با دوستانِ مهد كودك ارتباط خيلى خوبى داره و تنها مسئله اى كه هست اينه كه فقط با بچه هاى بزرگ تر از خودش بازى ميكنه و همه اين دوستان سال ديگه دبستان رو شروع ميكنن و گل من دوباره بايد دوست پيدا كنه. 
فارسی و نروژی رو خيلى خوب صحبت ميكنه و خيلى خوب مى دونه كه كجا از كدوم زبان بايد استفاده كنه.
خونه فارسى و مهد  نروژی.
+ نوشته شده در  دوم دی 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط maman   | 

:
چقدر شما مهربونيد و چقدر خوبيد ممنونم از بودنتون و لطفى كه به روبين من داريد.
خيلى وقت زيادى ندارم. حسابى مشغولِ درسها هستم و ببخشيد اگر نميتونم جواب نوشته هاى قشنگتون رو براتون بنويسم. 
روبين من خوبه .كلى آقا تر شده. يك دوره كوچيكى حرف خيلى گوش نميداد ولى اون دوره رو هم پشت سر گذشت . خواهشم رو همراه با لطفا ازش ميخوام و سريع ميگه OK.
جديدا شبها ميترسه و حدود ۲ هفته است كه هر شب بى صدا مياد روى تختِ ما و من صبح كه از خواب بيدار ميشم مى بينم گُلم خوابيده پيشم.
ازش خواستم كه اگر ترسيد من رو صدا كنه كه شب برم پيشش  ولى  ين كار رو نميكنه.
در حال حاضر تمام تلاشم اينه كه خودش رو با احساس ترسى كه داره تنها احساس نكنه ولى بايد روش كار كنم.
ممنون ميشم كه شما هم نظرتون رو در مورد اينکه چه كنيم بچه ها با ترس بهتر كنار بيان يااينکه  نترسن رو برام بنويسيد. 
بعضی از دوستان از ويانای گل سوال كرده بودن.
هفته پيش  ديديمش خوبه خوب و مثل هميشه ناز و سر حال. بابا و ماما  مهربونش حسابى مشغول درسهاشون  هستن . خيالتون راحت باشه كه دختر  خوشگل وبلاگ  خوبه خوبه.
Robin.agust,sep,oct.2007 037
+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط maman   |